متنفرم ازت ای دل ساده
اجبار نیست که دوست بداری مرا عشقی که رنگ ترحم شود صادقانه نیست
آغشته ام به تو این روزها.... میشنوی مرا؟ باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد ، بهتر می شود ... من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! کم کم ز یادم می روی اینروزگار و رسماوست ! انگار یکی از آخرین تلفن ها بود! گفته بودم که اگر، واژه ها را به دلت چیره کنم/ زندگی در حباب ، آغوش گشوده ام را رها در دستان باد و عشق ام را، تنها به تلنگری ندای مرگ داد..... به راستی تقدیر چنین بود...؟! ای معنای انتظار یک لحظه بایست دیوانــه شدن به خاطـــرت کافی نیست؟ یک لحظه بایست.یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی،چیست؟ پ.ن:عکس و دزدیدم .از وبلاگ خواهرم
تو فقط یک بار به خواب هایم قدم بگذار من قول می دهم که تمام راه های منتهی به بیداری را مسدود کنم. پ ن :اگر می دانستی درون جان من چه جنگی برپاست، تمام تاریخ را عزای عمومی اعلام می کردی. منتظر نباش که شبی بشنوی از این دل بستگی های ساده دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را , در جاده ای جا گذاشتم ! یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم ! توقعی از تو ندارم ! اگر دوست نداری،در همان دامنه ی دور دریا بمان! هرجور تو راحتی !باران زده ی من ! همین سوسوی تو ،از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافی است! من که اینجا کاری نمی کنم! فقط گهگاه گمان دوست داشتنم را در دفترم حک می کنم! همین! می دانم به حرفهایم می خندی ! حالا هنوز هم وقتی به تو فکر میکنم باران می آید! صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟ اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه ی امید و فانوس نگاهم را برایت می فروزانم و از ترکیب دستانم برایت چتر می سازم مبادا قطره ای باران بیازارد کمند گیسوانت را.... من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از آدم هاست پس چرا این همه دل ها تنهاست؟؟؟؟؟ رهایم کردی و رهایت نکردم!
آرام تلقین می کنم
فکری برای ایندلِ آرام غمگین می کنم ،
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم ،
این جمله را با تلخی اش ،صد بار تضمین می کنم 
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی
نفس صبح تو را خواهد برد.
و اگر نیز شبی، همه چی طبق مراعات دلم پیش رود،
سادگی را به تو خواهم فهماند.
و تو را خواهم گفت، همه چی می گذرد
چه بخواهیم، چه نه!!
و دلیلی هم نیست، که تو را خیره کنم
به صدای تپش پنجره ها!
که من این آسانم
ولی هرچند گذشت،
دلم آرام نشد.
و تو بودی انگار..
و تو تا مرز وجود نِگهم راه شدی!!
بر من آسان نبود.
بر من این ثانیه ها تاب نبود.
همه چی می گذرد!
همه چی می گذرد، اما نه..
چه توانم گفتن؟؟
من دلم رام نشد..
با صدای پرش فاصله ها خام نشد.
من تو را می خواهم.......




گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در اینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!؟
| Design By : Night Skin |



