تبليغاتX
متنفرم ازت ای دل ساده


متنفرم ازت ای دل ساده

اجبار نیست که دوست بداری مرا عشقی که رنگ ترحم شود صادقانه نیست





















آغشته ام به تو این روزها....

 

میشنوی مرا؟

ــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن:این حوالی عید است و روشنایی .........و من چه تاریک عزادار مرگ باورهایم نشسته ام!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:24 توسط هیچکس| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم

 حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد ، بهتر می شود ...
فکری برای ایندلِ آرام غمگین می کنم ،

 من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم ،

 کم کم ز یادم می روی اینروزگار و رسماوست !
این جمله را با تلخی اش ،صد بار تضمین می کنم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 4:14 توسط هیچکس| |

انگار یکی از آخرین تلفن ها بود!
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:30 توسط هیچکس| |

گفته بودم که اگر، واژه ها را به دلت چیره کنم/
نفس صبح تو را خواهد برد.
و اگر نیز شبی، همه چی طبق مراعات دلم پیش رود،
سادگی را به تو خواهم فهماند.
و تو را خواهم گفت، همه چی می گذرد
چه بخواهیم، چه نه!!
و دلیلی هم نیست، که تو را خیره کنم
به صدای تپش پنجره ها!
که من این آسانم
ولی هرچند گذشت،
دلم آرام نشد.
و تو بودی انگار..
و تو تا مرز وجود نِگهم راه شدی!!
بر من آسان نبود.
بر من این ثانیه ها تاب نبود.

همه چی می گذرد!
همه چی می گذرد، اما نه..
چه توانم گفتن؟؟
من دلم رام نشد..
با صدای پرش فاصله ها خام نشد.
من تو را می خواهم.......

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:2 توسط هیچکس| |

زندگی در حباب ،

آغوش گشوده ام را رها در دستان باد

و عشق ام را،

تنها به تلنگری

ندای مرگ داد.....

 

به راستی تقدیر چنین بود...؟!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:47 توسط هیچکس| |

ای معنای انتظار یک لحظه بایست

دیوانــه شدن به خاطـــرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست.یک  جمله بگو

تکلیف دلی که عاشقش کردی،چیست؟ 

رفــــــــــــــــت.....

 

پ.ن:عکس و دزدیدم .از وبلاگ خواهرم

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:22 توسط هیچکس| |

تو فقط یک بار به خواب هایم قدم بگذار

 من قول می دهم که تمام راه های منتهی به بیداری را

 مسدود کنم.

پ ن :اگر می دانستی درون جان من چه جنگی برپاست، تمام تاریخ را عزای عمومی اعلام می کردی.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:10 توسط هیچکس| |

منتظر نباش که شبی بشنوی

از این دل بستگی های ساده دل بریده ام !

که عزیز بارانی ام را ,

در جاده ای جا گذاشتم !

یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم !

توقعی از تو ندارم !

اگر دوست نداری،در همان دامنه ی دور دریا بمان!

هرجور تو راحتی !باران زده ی من !

همین سوسوی تو ،از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافی است!

من که اینجا کاری نمی کنم!

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنم را در دفترم حک می کنم!

همین!

می دانم به حرفهایم می خندی !

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر میکنم

باران می آید!

صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:21 توسط هیچکس| |

 

اگر باران ببارد باز می آیم

درون کوچه ی امید

و

فانوس نگاهم را برایت می فروزانم

و از

ترکیب دستانم برایت چتر می سازم

مبادا قطره ای باران

بیازارد

کمند گیسوانت را....

Click to view full size image

 

 

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این شهر پر از آدم هاست

پس چرا این همه دل ها تنهاست؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:15 توسط هیچکس| |

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در اینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:17 توسط هیچکس| |


Design By : Night Skin